منوچهر خان حكيم

143

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما چون شب به سر دست درآمد ، مهرانگيز از سايبان بيرون آمد . ديو حرامزاده چون بانو را ديد ، پيش خواند و گفت : اى ملكه ! ديدى كه شاخ من چگونه خاصيّت دارد كه زخم مطلوب تو را به كرد ! بيا مرا بگشا تا قدرى از شاخ خود بريده به تو دهم تا از مردم به شما زخمى رسد ، تو علاج آن را داشته باشى . از آنجا كه بىعقلى زنان است ، مهرانگيز پيش رفته يك دست آن حرامزاده [ را ] سست نمود و دست ديگر را ديو خودبه‌خود گشوده گريبان ( 88 ) مهرانگيز را گرفته به باد تنوره به روى هوا بلند شد . مهرانگيز فرياد كرد كه : اى شهزاده ! مرا ديو برده است . عبد الحميد و فريدون از خيمه بيرون آمدند ، ديو را ديدند كه بر روى فلك بلند شده . عبد الحميد تيرى در بهر كمان پيوسته كه بر ديو اندازد . فريدون سر دست او را گرفت و گفت : دست نگهدار ، مبادا تير به تركيب مطلوبم رسد ؛ بگذار تا ببينم از پس پردهء نيلگون چه رخ مىنمايد . پس آن دو شهزاده دلگير شدند و به جاى خود قرار گرفتند . اما چون صبح دميد ، خبر به افراسياب دادند كه خواهرت را ديو برده است . در غضب رفته باز جنگ به كوه انداخت . از بالاى كوه ، عبد الحميد مكمّل و مسلّح شده بر مركب تازىنژاد سوار شده ، از كوه سرازير شده سر راه بر افراسياب گرفت . نهيب داد كه : اى نامرد كم فرصت ! سالار اين لشكر زخمدار است ؛ اين چه تلاش است كه مىنمايى ؟ كه اگر مردمى شدى ، با لشكر بى سردار متوجّه نمىشدى . لكن اجل تو را كشان كشان به اينجاآورده است و به دست من گرفتار كرده . افراسياب از اين سخنان در غضب شده ، همان تيغ زهر آلوده را از غلاف كشيده حوالهء عبد الحميد كرد كه شهزاده سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفت . افراسياب خنديد و گفت : سالارانى كه به آن نوع از كوه فرود آيند ، به اين نوع زنهار نمىخواهند . عبد الحميد گفت : تو آنقدر مرتبه‌اى ندارى كه دلاوران با تو اوقات صرف نمايند ؛ مىخواهم تيغ از كفت بيرون آورم . اين بگفت و شمشير را به گوشت و پوست از دست او بيرون آورده به يك جانب انداخت . آتش‌افروز آن تيغ را برداشته پنهان كرد . پس شهزاده دست در كمر زنجير او كرده از صدر زين در ربود و بر زمين زد ؛ از مركب پياده شده دست و گردنش را بسته به ملازمان فريدون داد و